باور خلاء در ممکن
سیاره ی سنگین سرم بود
- اتاقی هزار در
که باز می شود به هزار اتاق ِ بی در-
به ازدحام ِ تنهایی
یک قرن سکوت...
بیست و یک بار اُردی جهنم این روزهایم/هشتادوُنه/همچنان شب
س.ب.ا
جمعه بود، از هشت صبح سر ِ کار بودم و تنها چیزی که می توانست من را رها کند از مشغله های دست و پاگیر ِ روزمره شاید تماشای ِ یک تئاتر بود. دلم می خواست جدا بشوم از صدای هوارکشیدن ِ این ماشین ها و هی بوق کشیدن ها و نفس تنگی هایم... از پله های موسسه پایین می آمدم، آنقدر درگیر افکار خودم بودم که طبقات را قاطی کردم، نمی دانستم الان طبقه ی ِ همکف ام یا اول! به دور و برم نگاه کردم، همه اش پله بود، حجم های بی زبانی که از غرور بالا رفتن و ُ از فروتنی سرخم کردن، بستگی دارد به کدام سمت راه می بریم این مجسمه ی متحرک ِ کلیشه را... داشتم به یک حجم فکر می کردم که انتها ندارد؛ تجسم ادامه دار ِ همیشه رفتن صرفا برای نفس ِ رفتن!
بعد از گذشتن از سیل باران و تگرگی که داشت شیدایی می کرد در آسمان و زمین، بالاخره به تئاتر شهر رسیدم. از نورالدین حیدری ماهر، دستیار کارگردان، یک بروشور گرفتم، لحظه ای که چشم ام به عکس پله ها افتاد راستی راستی نفسم بالا نمی آمد! کشف تخیل ِ بی پروای ِ درونی در دنیای ِ محافظه کار ِ بیرونی! "داستان یک پلکان" همان چیزی بود که من را بر دوش اش می نشاند و رهایم می کرد از تمام این پله ها البته در یک حرکت ِ دوار ِ بی نهایت! تصویر پله های ادامه داری که به خودشان ختم می شوند و ادامه می یابند، من از این فضا لذت می برم؛ وقتی مشخصا نه ابتدایی وجود دارد و نه انتهایی؛ شبیه به آفرینش که همه یمان یکهو وسط ِ سیر همیشه در حال حرکت اش متولد شدیم؛ آغاز و پایین تنها زاده ی تخیل ما هستند.
"داستان یک پلکان" نگاهی آزاد به نمایشنامه ای اثر آنتونیوبوئروبایخو است که توسط رضاگوران بازنویسی و کارگردانی شده است. با دیدن بروشور و پوستر اطمینان یافتم که قرار نیست یک تئاتر رئال و خسته کننده ببینم، ذهنم را آزاد گذاشتم تا درگیر ِ تمام نشانه های خود نمایش بشود، تاریخ حافظه ام را پاک کردم و شبیه به یک نوزاد ِ چند ثانیه ای روی صندلی نشستم و منتظر ماندم که متولد بشوم از دل تئاتر! نمایش با تک گویی ِ صابر ابر شروع شد؛ همه چیز گواه بر این بود که قرار است به درونی ترین دنیای انسانی سفر کنم؛ تنهایی! در ابتدا شخصیت ها پر از گره بودند؛ برای نوع رفتارهایشان دلیلی نمی یافتم اما مبهوت ِ پیچیدگی هایشان شده بودم. برف بارید؛ و زمان سی سال گذشت! نمایش ِ گوران پر از درهم پیچیدگی ِ زمانی بود؛ همه چیز رو به عقب می رفت و من ِ مخاطب بادبان را به کارگردان سپرده بودم که در عمق ِ زمان غرق شوم. رفته رفته گره ها را باز می کردم؛ سکوت و آرامش ِ نهفته در شخصیت ِ مهدی پاکدل و حتی نوع ایستادن اش وقتی او را ترسو خطاب می کردند، خونسرد بودنش در ابتدای نمایش برایم مبهم بود. اضطراب ِ شخصیت ِ بهنوش طباطبایی و قلب دردش و صدایی پیر و خسته که رفته رفته به صدایی جوان تغییر یافت. غم ِ تلخ ِ چهره ی شخصیت ِ بهناز جعفری و گوشواره های گیلاس ِ سرخش که پر از زنانگی ِ از دست رفته بود! بی بندوباری و مستی ِ شخصیت ِ امیررضادلاوری که درختی بود در تازیانه های مستمر ِ باد، و بیگانگی ِ شخصیت ِ صابر ابر با دنیایی که شبیه به یک پرتقال عاشقانه است و حتی در دست هایش آنها را فراموش می کند و دخترش را به جرم ِ دوست داشتن ِ پسرهمسایه تنبیه می کند. اما تمام این ابهامات را خود ِ نمایش برایم حل کرد، گره ها را باز کرد و من ریسمان ِ آشفته ی افکار مردمانی را می دیدم که به دور گردن خودشان سخت پیچیده شده است و دارد خفه شان می کند... وقتی گفت: "زندگی آن چیزی نیست که در تخیل می سازیم؛ و تمام آن چیزی ست که تا به حال نساخته ایم" غرق شدم حتی بی خیال ِ ناخدایی که اینروزها اما بیشتر شک دارم به دریا!
تک گویی های بازیگران در پیش زمینه ی دقیقی با خود ِ آن شخصیت ها معرفی می شد، آنان در زیر سنگینی ِ نگاههای ِ همسایگان بودند ولی در نهایت ِ انزوا! فاصله گذاری در بافت کار حل شده بود که مخاطب خیال نمی کرد بازیگر مستقیم با چشمهای او دارد حرف می زند، همانقدر که بازیگر در تنهایی اش در حال درد و دل کردن بود؛ من ِ مخاطب هم حتی فراموش می کردم در یک سالن تئاتر نشسته ام. نشانه هایی اعم از پارچه های قرمز، پرتقال ها، جابه جایی درها، در نهایت یک سطح شدن پله ها، رنگ خاکستری ِ تیره در ترکیب ِ تند ِ قرمز و... در پیشبرد ِ روایت تاثیرگذار بودند. کدهای ارائه شده صرفا برای زیبایی شناسی ِ بصری نبود؛ بلکه در جست و جوی مفهومی به مخاطب داده شد. در تعویض صحنه ها، نور اول کم می شد، بعد کاملا تاریک می شد و برای شروع ِ صحنه دوباره نور می آمد؛ قطع شدن ِ صددرصد ِ نور ریتم کلی کار را کند کرده بود؛ و شاید بعد از نور ِ کم ادامه یافتن ِ سیر در جریان ِ کار بدون هیچ وقفه ای، چنین سکته ای را به من ِ مخاطب نمی داد.
داشتم از پله ها می گفتم، حالا دیگر برایم مفهومی بیشتر از احجام ِ بی زبان دارند؛ در هر یک پله دنیایی از آدم ها زندگی می کنند که شاید در ظاهر بی تفاوت از کنار یکدیگر عبور کنند اما در بافت های درهم پیچیده ی مغزهایشان هر یک کهکشانی از خاطره دوش می کشند و از پس ِ حرکت عقربه ها به واقعیت خود نیش می زنند و دروغ هایشان را با اشتهای تمام می بلعند! وقتی "من" ام گم شود، حتی آیینه هم دروغگوی خیال پردازی بیش نخواهد بود...
پایان...
نور می رود....
ناخن های خون مرده روی لب هایم
دیوارها عقب نمی ایستند لحظه های ِ تنگی
نفس
نفس
نفس
می زنم خودم را به هزارتوی ِ هزاران در ِ بی دیوار وُ ...
- تلفن هم راستی سه بار زنگ خورد!
انگشتانی بی سو
از تمام ِحجم ِ پنجره
رخوت ام را
فریاد
داد
داد می زنم.
اصلا رازی در میانه نیست؛
ما در تلخی ِ یک پیک به دنیا
و از معجزه آمدیم
رسیدیم دل کنده
با تنهایی ِ اتاق به وحشت تا ...
- ولی تلفن هم چه کشف ِ بیهوده ای بود!
تنها کمی نزدیک تر به کهنه گی ِ ظهر
تن ام
تابستان است.
خورشید قهرش گرفته
من، آشفتگی
تو به آغوش ِ عرق کرده ی زنی ...
- الو ؟! خانم، من که هزار بار به شما گفتم این جا زایشگاه ِ جنین های مسقوط نیست، بله .... بعععله ... !
یادم بیانداز
فردا
وقتی لباس ها را حلق آویز می کنم
جوراب های پشمی ات را
با آستین های رهای ِ لباس خواب ام
به باد
بدهم خودم را ...
زززینگ
زززینگ
زززینگ ... !
سه بار ِ خرداد از هزار و سی صد دور ِ هشتاد و هشت به لحظه ی دوازده و بیست بار نیمه شب
A fine day to exit, way too far away, where there is “nobody”. It is as vast as your sorrows could ever reach the malign nadir of your dispassion. Leave no trace! This panic puffs the stir among your way to the ending; there is none though. My eyes are so dimmed to see the way back; I am lost! Tune up the volume; cry out; go crazy! We are all lost… yeah, look, I am dying; I envy the dead. Deep inside silence; gawking at the waves; how forgotten memories…. deep within the moments, dying because of this curse, life
Did I punish you for dreaming?Don’t you ever dream of escaping? You look pathetic, paranoid, ..........................mistrustful, anomic, piteous and jaded
Chin up, buddy! Life is not that nonsensical as such. Calling the truce, I’m done; Fed up! I don’t give a shit to what the ending would be. Life is bamboozling us. Have fallen in love, I suppose
?Hey you,Out there in the cold; Getting lonely; getting old. Can you feel me
حتی به تعداد دفعاتی که ثانیه ها تن می کشند روی سفیدی ِ ساعت
یا تکرار کلیشه ای ِ شب ها و شب ها
خیره به دیواری سفید
با گوشه های نم زده از کاغذدیواری
هنوز به زندگی ادامه می دهم
نه از آن رو که خسته ام
که هستم
نه از آن رو که هستم
چاره ای نیست ...
گلایه از نبودن ِ حضوری که شاید هیچ وقته نبوده
دل تنگی هم گاهی هست
مثل نگاه نجیبانه ی سازی گوشه ی فراموش شده ی اتاق
کوهی از کتاب با برگه هایی رنگی بین صفحات ِ 24 و 76 و 149 و ...
سه پیک گلایه
از اشک هایم که باور نداری
شرابی کهنه که دخترانه گی ام را به رخ ات بکشد
سه بادام از چشم هایی که همیشه توهمی از دیدن دارند
وقتی دور دست ترین ِ من باشی
سرابی از دوست داشتن ات
و من
سبا
جایی همین حوالی دنبال سرزمینی می گشتم
شاید روزی دلت برایم تنگ شد
شاید روزی برای دیدنت دنبال بهانه از کودکی ام تا امروز نبودی
حالا هفت سین من کامل است
ساز و ساتور و سنتور از برای دلم که خونش کردی
سیخ و سنگ و سکوت که باشد شاید مرهمی
An indubitable culture vulture who seeks for the answers to all her whys is what I am- if, actually, I really am. Albeit life gives us enough baloney, we are still way still; so ground to a halt our living progression has become, dear tiny teeny sphere.
“I think, so I suffer!” is the most laconic way of getting expressed; getting suppressed; getting a long-standing vendetta.
I swear I have never had the chance to let out the scream that life is just too beautiful- in retaliation for my being a bit all-in; that’s why I have taken a liking to it… Have got a philosophy bug, I reckon!!!
This past week was lorn enough to get drawn a blank. I read some articles of Freud, some pages of the book Literally Criticism and also I did learn some new words and I fell in love. How unpretentious life can be! Relishing the prospect of another relationship, I feel already depressed. It is supposed to be a huge amount of burden to be carried. Loving is one side of the coin and being loved is the-always-hidden one; I wonder why all intellectual beings need to know they are definitely loved while it can not be uttered by the actual presence of words in a usual dialogue.
I, also, had a bit of quarrel with a person this week, afterwards I was dying of my own pricks of conscience. All of a sudden, the library assistance refused to fulfil my expectation and I started shouting at her. Not even taking a pity on her; not even thinking how rude I was by the cacophony of my squawking like a stupefying dull; not even apologizing; I was absolutely out of my mind.
Norouz is coming. A two-week-off is an unwanted gift which gives us enough time to think what we have gone through and what we are going to face during the next year to come. Tons of books are awaiting my reading them; tons of words are biding the time to be memorized and so forth. I have this feeling that keeps saying 1388 will be so great- kind of self-projecting maybe. I will improve in my job and education to reach my only goal blinking far away whereas so close. Wish to fulfil them one by one by keeping this fast paced way. And, so … I’ve got nothing more to say!
درهای خانه دهان ِ بزرگی بود با تمام سردردهایی که بلعیده بود
زنی با موهای قهوه ای و چوب سیگاری سیاه
با موش های پر حرفش
همیشه منتظرم می ماند
چای بابونه دم می کرد با خرده های بیسکوییت
ما هضم شدیم
در تنها زمانی که دلت برای دوست داشته شدن می لرزد
با دستهای عرق کرده ات
روی دامنی از دشت های آفریقا
کویر هم جوانه می زند
دلم برای خودم تنگ شده
خانه ام را بلعیدند
دست هایم را بلعیدند
من جسمی متولد شده بودم که حرف می زد و می نوشت
حرکت می کردم در مداری موازی با مرگ
زنده گی که می کردم کمی هم می مُردم
ما همه هضم شده ایم
در روده های پیچ گیج می خوریم
مبادا سرم درد می کند ها را از ترافیک ساعت هفت و سی و پنج دقیقه ی صدر بیاورند
آن ها را می گویم
که همیشه حضور مرموزی در شعر پیدا می کنند
شما دارید درست خط هزارم را می خوانید
من حضور دارم در شعری که هضم می کنم
کمی مانده بود به هفت
مردی با صورتکی سیاه
دور ماشین ها بابانوروز می خواند
می رقصید
داد می زد
گاهی هم حتی زیر چشمی به دخترهای توی ماشین خیره می شد
کمی هنوز مانده بود
به حضور پر رنگ زنی که در خانه منتظر بلعیدن من است
ما همه هضم می شویم
رانیتیدین گاهی معده ات را آرام می کند
آخر هضم آگاهی ام کمی سخت بود
من اما بالا می آورم
تمام دوست داشتنت را که به تن فروشی ِ این دختر سر چهارراه هم نمی ارزد
کمی بالا می آورم
کودکی ام را
گاه حتی خودم را هم بالا می آورم
کسی که همیشه حضور مرموزی دارد
می گوید
اصلا ظرافتی در شعرم نیست
کمی از زنانه گی حرف می زند
بعد هم خوابش می برد
کمی
بعد
هم، درست وقتی نقطه می گذارم
می میرد
ما هضم شده ایم
در روده های حضور ِ نادیدنی ای
که می پرستیدیم
به نام ِ کسی که
می دانستیم
روزی
دست هایمان را که حتی سرد مانده
با اشک هایش
پاک می کند
ما
بالا آوردیم ...
Shall the poor transport of an hour/ Repay long years of sore distress/ The fragrance of a lonely flower/ Make glad the wilderness? [i] To have been meticulous about each passed moment, I always go through all details thoroughly. At times, I wonder whether people live to make mistakes or they make mistakes to keep living. Seconds pass without letting you come into understanding of their glory. Life owns me; nonetheless, it has never come into contact with my awaiting an only fleeting visit. Life owns me, otherwise, I would never be created to face being. Life owns me, since I own myself.
Here from the world I win release/ Nor scorn of men, nor footstep rude/ Break in to mar the holy peace/ Of this great solitude. What is the gist of being? What would come up if human beings had never been born and created? Questioning is the only key of comprehending. It leads to suffering which is joyful. Conscious beings enjoy sorrowing over each and every up and down. Conscious beings love to hate and hate to love. This is philosophy, as long as, being sophistry. It suffices for my thirst of knowing more by playing with words to find the goals in forming the roles of my not being the… it can be continued till the end of the existence. Words own me, since I own them as well.
I’d give all wealth that years have piled, The slow result of Life’s decay, To be once more a little child/ For one bright summer-day. This is the most laconic way of wanting. Let me descend back! I miss my childhood; I just forget easily. This is the pure emotional entanglement when you love to be or not to be; this is not the problem; this is life – in the figurative sense of the word. I enjoy my being alive, so I try. Neither do I live to make mistakes nor I make mistakes to live. I live for the sake of living…….!
Date; The very day when the sun rises though the moon falls; alas
[i] Lewis Carroll, English novelist, poet, photographer, and mathematician
(1832-1898)
چنان آزاد که تنهایی را با دست های سنگینش
روی دوش صلیب می کشیدم
غرورم که ناله ای از دور بیاورد
دور شود
فراموش شود
چنان رها که می توانم سال ها روی همین ساعت
روی همین دیوار
رو به روی همین قاب ها
خیره بمانم
من کلیشه ای متحرکم
صبح ها هنوز بیدار می شوم
شب ها هنوز هم می خوابم
غمگین که می شوم
هنوز هم گریه می کنم
گاهی بلند
گاهی آهسته
هنوز هم وقتی گریه می کنم غمگینم !